دل‌نامه

در خانه ما رونق اگر نيست، صفا هست

چه رقصی می‌کنند، آری؛ رقاصان تکراری

همان دَد مردم بی درد، که بی‌کارند انگاری

بگو از من چه می‌خواهید؟ که راهی بی سرانجامم

نه از حال کسی پرسم، نه از حال خودم دانم

بس است این سیر رقاصی، بس است این حال تکراری

بکوب این شیشه عمرم، که حالم را به جا آری

من از رقاصه‌ها سیرم، که هی تن درد می‌گیرند

گهی در صحنه می‌زایند، گهی در صحنه می‌میرند

خروشان می‌شوند و مست، و جام باده‌ای در دست

تو گویی جای جای خاک، سن رقاصیشان است

منم خسته، تنم خسته، چو طفلی دست و پا بسته

که سر تا پای احساسش ز هر چه رقص رخت بسته

همه دورم پر از قسمت، پر از تقدیر پیچاپیچ

پر از مستان پاتیلی، که می خوارند و دیگر هیچ

پر از دست تمنایم، کمی بی سهمی می‌خواهم

گهی در قعر می‌میرم، گهی در قعر می‌آیم

تو ای شهباز این بازی، خدای شعر و رقاصی

در این شرط و در این دستت، سرم را چند می‌بازی؟

دگر مردم ز بی‌تابی، شدم مرغ زبان بسته

کلام تا حلق می‌آید، ولی مرز دهان بسته

خداوندا زمین کج بود و من رقصی ندانستم

تماشاگر شدم گویا و نقشم را ندانستم

زبان دل چقدر ساده است، زبان تو چه سنگین است

نبر حال من سنگین، بدان جایی که سنگین است

چگونه حرف دل گویم؟ چگونه سینه بشکافم؟

منی کاو سر به زیر از درد، ولی لبریز از آهم

اقل این واپسین بشنو، فقط این از تو می‌خواهم:

دگر بس کن، بس است دیگر، که دنیایت نمی‌خواهم

به يادگار مانده از دوشنبه هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 22:24 به قلم جوجو|

گاهی برای خداحافظی هم دیر می‌شود

و آدم تمام عمر چه دلگیر می‌شود

سرشار می‌شود همه ذهن از خیال،

از واقعیت است که دلت سیر می‌شود

هر آن پر از گریز و فرارند لحظه‌ها

می‌ایستی و جهان پر از تیر می‌شود

آلوده می‌شوی به مرور و مرور و لیک

فکر است که می‌رود و چه درگیر می‌شود

اهل جهان مسافر و تو خود مسافری

هر جا رسی، رفته‌اند همه و دیر می‌شود

خامی مکن رفیق در این روز واپسین

بس زاهد شفیق که شبگیر می‌شود

روزی بهار بود همه آرزو ولی

پلکی پرید و آه، بهار پیر می‌شود

لختی درنگ کن که نبازی تمام عمر

گاهی برای خداحافظی هم دیر می‌شود

 

به يادگار مانده از شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴ساعت 22:2 به قلم جوجو|

پر از تشویش و تکرارم، پر از افکار طولانی

پر از تردید و تصمیمم، پر از امواج طوفانی

زمانی اضطراب آید، زمانی آه، گاه حسرت

زمانی آرزو دارم، گهی سودای ویرانی

لبالب خسته‌ام از صبح، سراسر ناله‌ام در شب

گهی روشن چو مهتابم، گهی خاموش و پنهانی

زمان می‌چرخد و هر دم، پر از احساس بی حسی

خوشم با این همه کاو تو، خطوط دفترم خوانی

دگر نه نوجوان هستم، نه جویای جوانی‌ها

فقط دل خسته‌ای زردم، پر از شعر پریشانی

نه آگه هستم از امروز، نه آلوده به فردایم

فقط گم کرده‌ای هستم، سراسر جهل و نادانی

لبم لبریز از شعر است، پر از تصنیف آهنگین

پر از پروین، رهی، عشقی؛ پر از مسعود و خاقانی

گهی خواهم دعا گویم، برای لحظه‌ای حتی

نیاید هیچ در ذهنم، و این تنها تو می‌دانی

گله تا می‌شود آغاز، زبان‌ها بی امان چرخد

سکوتم را بخر یارا، بخر حتی به مجانی

سواران یک به یک رفتند؛ خرامان، گاه با سرعت

و من ماندم چو تاکی خشک، بی اذن چراغانی

نگاهم پر شده از دید، دلم لبریز پرواز است

نوای الرحیلی خوان، تویی که تا ابد مانی

کران آرزویم خفت، در یک ساحل خالی

و من دستی نمیازم؛ به هر عاقل، به هر جانی

دگر هیچم امیدی نیست، به روزان پس از امروز

نه در سر نقشه‌ای دارم، نه میلی بهر مهمانی

گهی یادی بکن از من، از این خاموش دل خسته

گهی درب قفس وا کن، بر این مخلوق زندانی

غزل کوتاه، شب کوتاه، زمان کوتاه و دم کوتاه

رحیما رحمتی فرما، بر این خاکستر فانی

به يادگار مانده از سه شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 22:54 به قلم جوجو|


من نمانم روزگار، خط بماند يادگار
» آرامش
» من اگر نشستم، تو برخیز
» و می‌دانم که می‌دانی
» فقط آمین
» نصیحت
» بی چشمداشت
» ساعت‌ها
» در آن نفس...
» همچون تمام روزهای نیامده
» حافظانه
Design By : Pars Skin